تبليغاتX
آوای سکوت

سکوت هرگز اشتباه نمی کند

 خداونداااا

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو

 

و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود

 

تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم

 

سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

 

که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي

 

وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن

 

چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد

 

و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا

 

تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا

 

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي

 

که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم

ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست

 

بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم

 

و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک

 

و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک

 

خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار

 

و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

 

و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را

 

وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد

 

درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در پنجشنبه 22 فروردین1387 ساعت 11:17 |
 مناظره ی آدم و حوا ( دکتر شریعتی)

با تو، همه ی رنگ های این سر زمین را آشنا می بینم

با تو، همه ی رنگ های این سر زمین مرا نوازش می کنند

با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

با تو، کوهها حامیان وفادار من اند

با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوهها همسایه ی ما است در دست خود

دارد

با تو، دریا با من مهربانی می کند

با تو، پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند

با تو، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند

با تو، من با بهار می رویم

با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو، من در شیره ی هر نبات می جوشم

با تو، من در هر شکوفه می شکفم

با تو، من در طلوع لبخند می زنم،در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق

می خوانم، در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو، من در روح طبیعت پنهانم، در رگ جاریم،در نبض...

با تو، من بودن را،زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

 قاصدان بشارت گوی من اند و « بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته،

باران خورده، پاک » همه خوش ترین یادگارهای من اند 

 

بی تو من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم.

بی تو رنگهای این سرزمین مرا می آزارند.

بی تو آهوان این صحرا گرگان هار من اند.

بی تو کوهها دیوان سیاه و زشت خفته اند.

بی تو زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خور به کینه می فشرد.

ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند.

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند و

سرش در چنگ خلیفه ای است که در پس این کوهها شب و روز در کمین من است.

بی تو دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد.

بی تو پرندگان این سرزمین سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند.

بی تو سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است.

بی تو نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می کند

بی تو من با بهار میمیرم.

بی تو من در عطر یاس ها میگریم.

بی تو من در شیره ی هر نبات رنج « هنوز بودن» را و جراحت روزهایی را که همچون زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم

بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو من زندگی را شوق را بودن را زیبایی را مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم.

 

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت 14:27 |
 وشما.......

و شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

((دکتر شریعتی))

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در شنبه 22 دی1386 ساعت 17:29 |
 یاس سپید

روزی دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید

در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ی مهر تو شنید

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سینه دلم از تو و یاد تو تپید

در سینه ی سردم ، این شهر سکوت

دیوار سکوت به صدای تو شکست

شد شهر هیاهو ، این سینه ی من

فریاد دلم به لبانم بنشست

خورشید منی ،‌منم آن بوته ی دشت

من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور

دریای منی ، منم آن قایق خرد

با خود تو مرا می بری تا ساحل دور

کنون تو مرا همه شوری و صدا

کنون تو مرا همه نوری و امید

در باغ دلم بنشین بار دگر

ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید 

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در جمعه 7 دی1386 ساعت 10:53 |
 زندگی...

زندگي يک آرزوي دور نيست

زندگي يک جست و جوي کور نيست

 زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگي کن

زندگي افسانه نيست ٬ گوش کن ! دريا صدايت ميزند

هرچه ناپيدا صدايت ميزند ٬ جنگل خاموش ميداند تو را

با صدايي سبز ميخواند تو را٬  زير باران آتشي در جان توست

قمري تنها پي دستان توست٬  پيله پروانه از دنيا جداست

زندگي يک مقصد بي انتهاست٬  هيچ جايي انتهاي راه نيست

اين تمامش ماجراي زندگيست

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در جمعه 16 آذر1386 ساعت 16:22 |
 حزین لاهیجی....

سیمین بدنا!شمع شبستان که بودی

                                                  من سوختم از آتش ایوان که بودی؟

 

شب با که نشستی ، سر زلفت که به کف داشت

                                                 جانان من! آرام دل و جان که بودی؟

 

پیدا بود از لعل توپیمانه کشی ها

                                                ای عهد شکن! بر سر پیمان که بودی؟

 

نگذاشته ای دین به خرابات نشینان

                                              در صومعه، غارت گر ایمان که بودی؟

 

آشفته شد، ای باد صبا از تو دماغم

                                             در سلسله زلف پریشان که بودی؟

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در جمعه 2 آذر1386 ساعت 20:5 |
 کجا بودی؟؟؟؟؟

 

کجا بودی وقتی برات شکستم

یخ زده بود شاخه گلم تو دستم

کجا بودی وقتی غریبی و درد

داشت من تنها رو دیوونه می کرد

 

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم

که دستات اروم بشینه تو دستم

کجا بودی وقتی که گریه کردم

از تو به اسمون گلایه کردم

 

کجا بودی ببینی من می سوزم

عین چشات سیاهه رنگ روزم

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم

نبودی من عاشق دنیات بودم

 

کجا بودی وقتی دیوونت بودم

وقتی که بی قرار شونت بودم

کجا بودی وقتی که پرپر شدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

کجا بودی ببینی خستگیمو

آب شدن شمعهای زندگیمو

کجا بودی وقتی که اشکام می ریخت

خون جای گریه از تو چشمام می ریخت

 

کجا بودی وقتی که آبروم مرد

امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجا بودی نگاه به در سفید شد

هر کی به جز من از تو ناامید شد

 

کجا بودی وقتی دعای داغم

میزد به سقف کوچیک اتاقم

کجا بودی وقتی صدات میکردم

به آسمون رسید صدای دردم

 

کجا بودی من از خودم گذشتم

هر جا بگی رو٬ دنبال تو گشتم

کجا بودی که از نفس افتادم

روزی یه بار زنده شدم ٬ جون دادم

 

کجا بودی ببینی بی ستارم

ببینی جز تو کسی رو ندارم

غم نبودنت مث آتیشه

تو این دو خط ترانه جا نمیشه

  

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در سه شنبه 15 آبان1386 ساعت 12:8 |
 نکته ای زیبا.....

مادر پیر مرا ، نکته ای زیبا گفت :

هرچه شب با من زیست از بد دنیا گفت....

 

گفت پروانه مشو که به سر گردانی

لای انگشت کتاب سال ها می مانی!!

فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند

گر شوی شعله ی شمع از تو می پرهیزند

گر شوی اشک به چشم زیر پایت ریزند

زندگی آیینه نیست که بر او می نگری

زندگی خاک ره است که بر او می گذری

گرچه غم همره اوست دل به اندوه مبند

چون خم حافظ باش خون به دل باش و بخند

نه زمین باش نه خاک که تو را خاک کنند

وانگهی ذهن تو را پر ز مردار کنند

آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند...

وز پی دیدن تو سربه بالا ببرند

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 10:59 |
 بیا برگردیم .....

مقصد راه تو پیداست بیا برگردیم
عالم دور چه زیباست بیا برگردیم
دیدن خرمن عشقت که به تاراج رود
به خدا مرگ اقاقیست بیا برگردیم
بوته یاس چه تنهاست بیا برگردیم
چشم شیدا به تماشاست بیا برگردیم
نقره داغ رخت ای دوست ٫نشستم تا صبح
جان عطر گل شبو بیا برگردیم...

راستش قرار بود ایندفعه آپم قشنگ تر از همیشه باشه....اما امروز که اومدم آپ کنم یه حسی دارم

حال و حوصله ندارم .....دلم عجیب گرفته .....تصمیم گرفتم ایندفعه آپم کوچولو باشه

این شعرو خیلی دوست دارم ......امیدوارم خوشتون بیاد

آقا حمید تو یکی از کامنت ها نوشته بودن

ممنونم.....برام دعا کنین

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 10:49 |
 ماه من غصه چرا؟

ماه من غصه چرا؟؟؟!!!

 

آسمان را بنگر ،که هنوز ، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست

 

گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد!

 

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت!

 

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

 

زیر پاهامان ریخت،

 

تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست!

 

ماه من،غصه چرا؟!  تو مرا داری و من

 

هر شب و روز، آرزویم ، همه خوشبختی توست!

 

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

 

کار آنهایی نیست، که خدا را دارند…

 

ماه من! غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

 

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود ، که خدا هست، خدا هست!

 

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد…

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد…

 

ماه من!  غصه اگر هست، بگو تا باشد !

 

معنی خوشبختی ،بودن اندوه است…!

 

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند ....  همه را با هم و با عشق بچین

 

ولی از یاد مبر:

 

پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند

 

که خدا هست، خدا هست

 

وچرا غصه؟!چرا؟!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ** سپیده ** در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 9:9 |